خرید بک لینک
از آن طرف سعید که تنها شد، باز احساس کرد که دل و دماغ آنجا ایستادن را ندارد. "کاش امروز هیشکی نیاد سراغ خرید، حوصله ی هیشکی رو ندارم."... همین موقع محمود وارد مغازه اش شد و با لبخند دوستانه ای پرسید:- سلام، چه خبر؟... انگار مخ این دختره رو هم زدی!سعید لبخندش را جواب داد و بعد از

برچسب: نویسنده: نوید یوسفی تاريخ: سه شنبه 15 فروردين 1396 ساعت: 10:28

رویا آنروز هم نتوانست عکاس پیدا کند. اما دیگر مثل قبل در فکرش نبود. محبوبه زنگ زد و پرسید:- رویا جون هنوز باید لباس مبدل بپوشیم؟ نمیشه استثنا قائل بشی؟- نه محبوب، فکرتو بکار بنداز و به شکل یکی دیگه دربیا. خوب نیست همه با لباس مبدل بیان و تو نه!محبوبه گله کرد:- مثل اینکه همه چیز این پارتی تو می خواد

برچسب: نویسنده: نوید یوسفی تاريخ: سه شنبه 15 فروردين 1396 ساعت: 10:28

رویا به افسانه زنگ زد و با صدای دلخوری گفت:- افسانه جون من یه ذره از دست محبوب دلخورم ولی نمی خوام قضاوت بیجا کرده باشم و بیخودی با سوالم اذیتش کنم. تو می تونی کمکم کنی؟افسانه با کنجکاوی پرسید:- بگو ببینم چی شده؟!- یادته اونروز محبوب گفت برادرش چون یه جای دیگه دعوته نمی تونه بیاد تولد من واسه عکس بر

برچسب: نویسنده: نوید یوسفی تاريخ: سه شنبه 15 فروردين 1396 ساعت: 10:28

وقتی سعید به خانه رسید، خیلی دلش می خواست هزار سوال ی که درمورد رویا داشت را از محبوبه بکند، ولی اگر او به رویا لو می داد، تمام نقشه هایش به هم می خوردند. پس به سراغ نت رفت و تا می توانست از ستاره ها اطلاع جمع کرد. عکس های زیبایی که موقع شب گرفته بودند را دید و فکر کرد که چطور تا بحال اینهمه زیبایی

برچسب: نویسنده: نوید یوسفی تاريخ: سه شنبه 15 فروردين 1396 ساعت: 10:28

وقتی سعید همه چیز را برای محمود تعریف کرد، منتظر ماند تا ببیند دوستش چه نظری دارد. محمود آهی کشید و گفت:-چرا اصرار داری وقتی نمی تونه باهات باشه؟ مگه عاشقش نیستی؟سعید خندید و گفت:- چون عاشقشم می خوام مال من باشه مرد مومن!- نه سعید. این عشق نیست. تو عشق، احساس مالکیت کردن یعنی قفل و زنجیر. یعنی اسارت

برچسب: نویسنده: نوید یوسفی تاريخ: سه شنبه 15 فروردين 1396 ساعت: 10:28

ساعت نه که شد، سعید کت خوش دوخت ایتالیاییش را پوشید و برای چهارمین بار جعبه ی محتوی گردنبند را بررسی کرد. بعد با رضایت لبخندی زد و به راه افتاد. حتی برای یک لحظه هم ناراحت نبود که امشب رویا نمی داند چه سورپرایزی در انتظار اوست. چون برای او، بودنش در تولد رویا نشانه نبود، اینکه ده سال می شد که خواهرش

برچسب: نویسنده: نوید یوسفی تاريخ: سه شنبه 15 فروردين 1396 ساعت: 10:28

فکر نکنم بخاطر مسافرت، تا شش هفته داستان جدیدی بتونم براتون پست کنم


سلامت و شاد باشید

در پناه حق 

برچسب: نویسنده: نوید یوسفی تاريخ: سه شنبه 15 فروردين 1396 ساعت: 10:28

رویا گوشی را گذاشت و به فکر فرو رفت. مادرش پرسید:- کدوم کشتی رویا خانم غرق شده؟رویا لب ورچین کرد و گفت:- اون کشتیم که عکاس ام توش بود!مادرش ابروهاشو تو هم کشید و پرسید:- یعنی چی؟- قرار بود برادر محبوب شب تولدم بیاد برای عکسبرداری. قبلآ جایی دعوت شده و عذرخواهی کرده.- خب مگه عکاس قحطه؟ این نشد یکی دی

برچسب: نویسنده: نوید یوسفی تاريخ: يکشنبه 6 فروردين 1396 ساعت: 3:03

وقتی با دست پر به خانه برگشت، مادرش داشت میز غذا را می چید. رویا با سر و صدای همیشگی وارد شد و گفت:- سلام مامان... خسته نباشی.- درمونده نباشی. چی خریدی؟- یه کفش خوشگل سیندرلایی که قراره اونشب از پام دربیاد و جا بمونه رو پله های ساختمون و بعد شاهزاده ی خوش تیپی بیاد اونو برداره و دوباره پام کنه! بعد

برچسب: نویسنده: نوید یوسفی تاريخ: يکشنبه 6 فروردين 1396 ساعت: 3:03

***مادر سعید تلنگری به در اتاق زد و گفت:- سعید؟...سعید... مگه نمی خوای امروز بری سر کار؟ دیرت شده... سعید!سعید خواب آلود جواب داد:- خواب مونده بودم... الآن بلند می شم. و بعد خمیازه ای که صدای خستگی داشت، جایی برای حرف نگذاشت. مادر به آشپزخانه برگشت تا مطمئن بشود که همه چیز آماده است و سعید معطل نمی

برچسب: نویسنده: نوید یوسفی تاريخ: يکشنبه 6 فروردين 1396 ساعت: 3:03

با هم به طرف کافه تریای آخر پاساژ راهی شدند. محمود که مشغول چیدن ویترین مغازه اش بود، با تعجب دید که همان دختری که از سعید دل برده بود، با او راهی است. دستی به علامت سلام برای سعید تکان داد و مشغول شد.وقتی آنها وارد کافی شاپ شدند و پشت میزی نشستند، سعید نمی خواست یک ذره هم ریسک کند و او را از دست بد

برچسب: نویسنده: نوید یوسفی تاريخ: يکشنبه 6 فروردين 1396 ساعت: 3:03

وقتی رویا از پاساژ بیرون رفت، خیس عرق بود! نمی دانست عرق شرم شیطنتی بود که کرده یا از احساسی بود که با بودن در کنار این مرد داشت؟ بدون اینکه بداند مقصدش کجاست، شروع کرد به راه رفتن. آنقدر رفت تا دیگر احساس کرد پاهایش همراهی اش نمی کنند!آنقدر از پاساژی که حالا دیگه برایش محبوب بود دور شده بود، ک

برچسب: نویسنده: نوید یوسفی تاريخ: يکشنبه 6 فروردين 1396 ساعت: 3:03

صفحه بندی